سمفونی هجدهم: ضعف

 تقریباً یک ساعت گذشتـہ...

 از وقتے کـہ سریالِ The Exorcist روے لپتاپ Play شدہ بود و مابینِ آواهاے موجوداتِ بیگانـہ درونمایـہ داستان صداے فریادهایشان گوشِ فلک را کَر کردہ بود.

 وحشتزدہ سریال را Pause کردم و بـہ سوے در رفتم.  

 داد و بیدادها بالا گرفتـہ بود.

 و از لابلاے فریادهاے مردے بـہ اسمِ همسر و پدر، جیغ هاے دلخراشِ پسربچـہ و هیس هاے از سَرِ شرم زن بـہ گوش مے رسید. 

 دست هایم بـہ لرزہ اُفتادہ بود و کم ماندہ بود کُلِ جسم َم بـہ رعشـہ بیاُفتد.  

 مردِ از خود بے خود شدہ فریاد مے کِشید و بـہ لهجـہ دیگرے کـہ از آن سَر در نمے آوردم چیزهایے بَلغور مے کرد کـہ از میانِ آن ها فقط واژه "مست" قابلِ تشخیص بود.  

 در دل از مَردکِ مست و پاتیل متنفر شدہ بودم. شنیدنِ جیغ هاے پسربچـہ بے زبان چنگ بر قلب َم مے کشید. پسربچـہ و زن مُدام از چهارچوبِ در و راهرو در حالِ رفت و آمد بودند تا مگر صورت یا جاے جاے بدنشان با دست هاے قُلدُرے بـہ نامِ مرد و پدر برخورد کند. 

 سَروصداها بـہ قدرے روے نِروِ بے نِرو شدہ ام رفتـہ بود کـہ با آن حالِ خراب شدہ اَم، تمامِ عزم َم را جزم کردم بروم لااقل پسربچـہ را در آن وانفسا بکشانم. 

 اگرچـہ در دل نیمے از قدرتِ فرض کردہ اَم را هم نداشتم. در را کـہ باز کردم با شنیدنِ صداهاے بیش از حد بلند همانجا نشستم، لرزیدم و زار زار گریستم.  

 دلم مے سوخت. آواهاے نسبتاً یواش کردہ اے کـہ بینابینِ هق هق هاے زن و پسربچـہ شنیدہ مے شد و قصد داشت اوضاع را آرام جلوہ دهد.  

 دلم بـہ حالِ جنسِ ضعیفِ خودم سوخت. جنسے کـہ گاهاً مے خواهیم قوے جلوہ دهیم و اما در برخے موقعیت ها کنار یا در قبالِ بعضے نقطـہ ضعف ها عمیقاً پیشِ خودمان ضعیف ترین احساس مے کنیم.  

 مغزَم از کار اُفتادہ بود. دوست داشتم بروم دستشان را در آن اوضاعِ ناآرام بگیرم اما دیر شدہ بود. زن و پسربچـہ با ساکِ پرتاب شدہ اے از سوے مرد در خانـہ راهے کوچـہ شدہ بودند.  

 دُرُست نمے دانم انتظارِ چـہ را مے کِشیدند. اصلاً نمے فهمم در آن وقت از شب زن بـہ چـہ فکر مے کرد کـہ توانست حتے بـہ آرام کردنِ بچـہ اَش مشغول شود اما من مُردہ بودم. 

 قلبم انگار پارہ پارہ شدہ بود. دیگر نمے توانستم بـہ خوب ها و خوبے ها فکر کنم. تمامِ من لرزہ کُنان بـہ موبایل چنگ انداختـہ بود تا "آ" را بیابم کـہ ترس هایم را با او در میان بگذارم. ترس هایے کـہ از مدت ها پیش در اثرِ چنین اتفاقاتِ مشابـہ بر وجودَم رخنـہ کردہ و بر هستے اَم مستولے مے گشت کـہ کماکان هم سَرِجایم مے نشاند و بر من پیروز مے شد. 

 بـہ خاطر ندارم چند دقیقـہ گذشت... تا مرد افتخار داد و با لحنِ تلخ و گزندہ گفت زود باشید بیاید بالا! 

۴ نظر ۱ موافق ۰ مخالف
Hossein MK
۱۴ مهر ۱۲:۰۴
مثل اینکه این پستتون رمانه!
تفسیر فضا و لحن بیانش خیلی مثل رمانه!

پاسخ :

ولی رُمان نیست، واقعیتِ ...
تعریف بود؟!
Hossein MK
۱۴ مهر ۱۳:۰۵
در کل زیبا بود :)

پاسخ :

ممنون :)
ــ یاس ــ
۱۴ مهر ۱۵:۰۸
دیشب رفتم فیلم تهمینه میلانی رو دیدم، چنان در طول فیلم دختره شت و پت شد و زیر کتک بود، اگه این صحنه‌هایی که تو دیدی و برات افتاق افتاده بود رو من شاهد بودم واقعا میتونست تا ماها روحمو له و لورده کنه...
چقدر همه چیز تلخ و سیاهه ... 

پاسخ :

جداً؟! مامانِ منم ی مدتِ مدیدی میگفت بریم ببینیم. حسم میگفت خوب نیست! 
آره، واقعه خیلی بدیِ... :)
گرچه امروز داشتم میرفتم تا جایی دیدم دست تو دستِ هم داشتن میرفتن مهمونی =) فقط منُ غش دادن! :|
انگور ...
۱۵ مهر ۲۳:۳۹
اگه باز اتفاق افتاد واقعا برو یچه شون رو بیار . خانه ی امن رو سرچ کن و معرفی کن به زنه . حتی باید اگه بقیه می تونن جلوی مرده وایسن . خشونت های خانگی غیر اثرات بدش به جاهای خطرناکی هم می تونه ختم بشه

پاسخ :

نه بابا، انقدر تعجب کردم! فرداش رفتم بیرون، دیدم خیلی خوشحال انگار هیچی نشده دست تو دستِ هم دارن میرن مهمونی! :O تازه به من یجوری نگاه میکردن... انگار واسه من این مورد پیش اومده =)
نمیدونم چجوری بعضیـا میتونن زیرِ بار همچین ننگـایی برن... اصلا چجوری میشـه همچین مرداییُ دوست داشت و یادت بره این مسائل... خیلی غیرعادی و عجیبـه! 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
هر کوفتےاَم خودمَم... هرچقدر پُر پوچ!
پیوندهای روزانه
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان